به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری تحلیلی «موجرسا»؛ تاریخ را که ورق میزنیم، نامهای بزرگ و سرداران سرافراز همواره پیشانی اخبارند، اما حقیقت جنگ در جای دیگری نیز جریان داشت، در کارخانههایی که چراغشان نباید خاموش میشد، در معادنی که چرخ اقتصاد کشور را میچرخاندند و در خانههایی که زنانی با دستان خالی، بار معیشت خانوادههای رزمندگان و آسیبدیدگان را بر دوش میکشیدند.
بیشتر بخوانید
در شهرستان ماهنشان، در روستای سریک، فاطمه عزیزی، زنی که گره زدن را نه از کلاسهای آموزشی، که از تماشای دستان پینهبسته مادرش در کودکی آموخته بود، در میانه هیاهوی اخبار جبههها، تصمیم بزرگی گرفت.
برای او، نشستن پشت دار قالی، تنها یک سنت قدیمی نبود؛ یک بیانیه بود.
این بانو میدید که همسایگانش در فشار اقتصادی ناشی از جنگ، چگونه با دشواری امرار معاش میکنند.
همسرانشان یا در جبههها بودند یا برای تأمین حداقلها در تنگنا قرار داشتند، او میدانست که برای پیروزی در جنگ، باید جبهه داخلی نیز سرپا بماند.
نوستالژی گرههای کودکی
بانو عزیزی در گفتگو با خبرنگار «موجرسا»، با چشمانی که گویی فیلم آن سالهای سخت را مرور میکند، میگوید: از همان کودکی، بازی من با نخهای رنگی گلیم بود. مادرم کنار دار مینشست و من ساعتها محو حرکت دستانش بودم، گویی او روی آن دار، زندگی را میبافت.
وقتی بزرگتر شدم و سایه شوم جنگ بر سر کشورم سنگینی کرد، در دل شبها از خودم میپرسیدم: من چه کارهام؟ چگونه میتوانم سرباز وطن باشم؟»
او ادامه میدهد: در ذهنم مدام میچرخید که نباید فقط تماشاگر باشم، برخی با اسلحه در خط مقدم میجنگیدند، برخی در کارخانهها و معادن با تولید من نیز باید در همان جایگاهِ زنانه خود، یعنی دار قالی، سنگری میساختم.
فکر کردم اگر بتوانم این هنر را به بانوان روستا آموزش دهم، نه تنها هنری اصیل زنده میماند، بلکه نانی بر سر سفرهها میرود.
شعله ارادهای که با جنگ خاموش نشد
تأسیس کارگاه در آن شرایط، شجاعتی وصفناشدنی میطلبید نه مواد اولیهای به راحتی در دسترس بود و نه بازاری برای فروش محصولات اما ارادهی یک زن روستایی، سختتر از تارهای چلهای بود که بر دار میکشید.
فاطمه عزیزی در روزهایی که ترس و اضطراب همهجا را فرا گرفته بود، در خانهاش را به روی بانوان روستا گشود. کارگاه او، بیش از آنکه یک مرکز تولیدی باشد، یک پایگاه اجتماعی بود.
زنانی که در دل جنگ، ناامید و نگران بودند، حالا در کارگاه بانو عزیزی دور هم جمع میشدند.
صدای دفه زدنهای منظم در فضای روستا، نوای مقاومت بود، او با حوصلهای که فقط از یک زن عاشق وطن برمیآمد، گره زدن و نقش زدن را به تکتک آنها آموخت.
این کارگاه، کوچک بود اما بلندای همت بانو عزیزی، دیوارهای آن را به وسعت یک آرمانشهر گسترش داده بود.
هر گرهای که زده میشد، نمادی از پیوند دوبارهی اقتصاد از هم گسیخته خانوارها بود.
امروز وقتی از او درباره آن روزهای جنگ میپرسیم، خندهای ملیح بر لبانش مینشیند.
او از سختیها و زحمات این کار سخن به میان نمیآورد، بیان میکند: ما برای سربلندی ایران گام برمیداشتیم.
همین جمله، جانمایه اصلی حماسه اوست.
بانو عزیزی به ما میآموزد که جهاد اقتصادی» فقط در تالارهای همایش و با بودجههای کلان تعریف نمیشود.
جهاد، همینجاست؛ در میان دستان زنی روستایی که وقتی دید کشورش در تنگناست، به جای شکایت، آستین بالا زد.
پایگاه خبری «موجرسا»، روایت زندگی بانو فاطمه عزیزی را نه فقط به عنوان یک خبر، که به عنوان سندی از اقتدار اجتماعی منتشر میکند.
در دورانی که گاهی روایتهای کاذب از یأس و ناامیدی در جامعه پخش میشود، یادآوری چنین داستانهایی حکم اکسیژن را دارد.
ماهنشان، دیار سنگهای قیمتی و مردمان سختکوش، در قلب خود چنین زنانی را پرورانده است.
بانوی با اراده و تلاش در جهت پایداری کشور
بانو عزیزی، الگویی است برای تمام دختران و زنانی که امروز در همین روستاها و شهرها، به دنبال راهی برای تأثیرگذاری هستند.
او ثابت کرد که برای بزرگ بودن نیازی به نامهای بزرگ نیست؛ تنها کافی است در زمان سختی، مسئولیتپذیر بود.
آن روزها گذشت، جنگ تمام شد، اما اثرات انگشتان بانو عزیزی بر گلیمهای ماندگارش و بر زندگی زنانی که آموزش داد، هرگز پاک نخواهد شد.
او با ایجاد اشتغال برای چند بانو در روزهای سخت جنگ رمضان، بذری را کاشت که سایه آن همیشه بر روستای سریک سایهگستر خواهد بود.
امروز، شاید دیگر آن دار قالی کوچک، آن نقش اصلی را در اقتصاد روستا نداشته باشد، اما روح خودباوریکه بانو عزیزی در بانوان منطقه دمید، میراثی است که نسل به نسل منتقل شده است.
این گزارش، ادای احترامی است به بانو فاطمه عزیزی و تمام زنانی که در گمنامی، سنگر تولید را رها نکردند.
و در پایان ایران، خانه ماست و وقتی خانه در معرضِ طوفان است، نباید گوشهای نشست.
و این، تمامِ آن چیزی است که تاریخ باید از بانوان ایران به یادگار نگه دارد.
انتهای خبر/

